اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.
عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .
"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.
اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،
وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود
واوراخوشحال کند .
داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .
البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .
اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي
مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد
پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:
فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .
من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.
هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .
استاد نشست وشعري سرود:
دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز
اما دستاني دارم به غايت تهي
کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود
خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.
اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

گذشته از اين كه دنيا بر سرتان خراب ميشود، چه كار ديگري ميتوانيد انجام دهيد؟ گريه كنيد؟ سعي كنيد او را به ادامه دادن رابطه تشويق كنيد؟ وسايلش را از پنجره به بيرون پرتاب كنيد؟ آنچه مسلم است اين است كه شما خود را در يك كشمكش احساسي شديد خواهيد يافت. اما براي بازگشت به زندگي طبيعي، روشهاي متعددي وجود دارد كه در اينجا به آن اشاره كرده ايم.
يك دقيقه بعد از به پايان رسيدن رابطه
آنچه ميخواهيد انجام دهيد:
شما يك يا چند مورد از صدها واكنش ممكن را تجربه خواهيد كرد، از جمله خشمي شديد و طوفاني، حمله اشك و داد و فرياد يا بهت زدگي.
روش بهتر مقابله:
دكتر دن نوهارت (Dan Neuharth) روانپزشك و نويسنده كتابهاي بسيار مفيد خودشناسي ميگويد:" هنگامي كه خبر بدي را ميشنويم، بدن وارد حالت وحشت شديد و جنون آميز شده و همه چيز در آن سرعت ميگيرد." او ميگويد كه بهترين روش در دست گرفتن كنترل در چنين لحظات سرسام آوري، متوقف شدن، نگاه كردن و گوش دادن است.
" بر وجود خودتان متمركز شويد، به تنفس خود توجه كرده و كوشش كنيد كه سرعت حركات و واكنشهاي بدن خود را پايين بياوريد." اين خودآگاهي ميتواند به شما كمك كند تا در 60 ثانيه پر تنش اوليه منطقي و هوشيار باقي بمانيد. به محض اينكه آرام شديد، از يار سابق خود دور شويد تا مدتي تنها يا با دوستان خود باشيد و به تدريج موقعيت جديد را درك و هضم كنيد. بيهوده در كنار او نمانيد و براي يافتن پاسخ به اين در و آن در نزنيد زيرا كار عاقلانه اي نيست و نتيجه اي هم نخواهد داشت. قطع رابطه نوعي مذاكره نيست و هر كاري كه پس از آن براي تغيير نظر طرف مقابل يا تنبيه او انجام دهيد، در نهايت موجب ناراحتي خودتان خواهد شد.
يك ساعت بعد
آنچه ميخواهيد انجام دهيد:
كوشش ميكنيد كه حال خود را بهتر كنيد. مينشينيد و اندوه خود را در الكل غرق ميكنيد، به خريدي بي قيد و بند ميرويد يا نيمه شب به يار سابق تلفن ميكنيد تا "آخرين حرفتان" را به او بزنيد.
روش بهتر مقابله:
انجام دادن كارهايي كه به شما آرامش روحي ببخشند، بسيار عالي است به شرط اينكه با انجام دادن آنها دچار پشيماني نشده و حال خود را بدتر نكنيد. به گفته نوهارت:" گاهي در زماني كه دل شكسته شده ايد فكر ميكنيد كه تنها عامل تسكين بخشي كه به آن نياز داريد ميتواند دو كيلو شكلات باشد. اما اگر علاوه بر تنها شدن، احساس چاقي هم به سراغتان بيايد، بايد به فكر روش مقابله ديگري باشيد. و اينرا هم بگويم، اثبات اينكه دوست سابقتان اشتباه كرده است تاثيري در اصل ماجرا كه رها شدن شما باشد، نخواهد داشت. اينكار تنها موجب ميشود كه شما كمي نامتعادل به نظر برسيد. شما دونفر ميتوانيد "بعدا" گفتگويي منطقي با يكديگر داشته باشيد.
از جمله رفتارهاي مثبت ميتوان به موارد زير اشاره نمود: گفتگو با يك دوست نزديك كه بتواند فقط به درددل شما گوش كند يا رفتن به باشگاه ورزشي. ميزان اندورفين (endorphin) (نوعي پروتئين مسكن) دريافتي شما پس از ورزش يا حتي يك پياده روي طولاني، ميتواند امواج اندوه را خنثي كند.
يك روز بعد
آنچه ميخواهيد انجام دهيد:
عمل از روي انگيزه آني و بدون تفكر. شما ميل فراواني براي تماس با او احساس ميكنيد، با 50 نفر از دوستان اينترنتي خود قرار ميگذاريد، روي بدنتان خالكوبي ميكنيد يا نيمي از موهاي سرتان را ميتراشيد.
روش بهتر مقابله:
كنترل نكردن انگيزه هاي ناگهاني و غير عقلاني، واكنش دفاعي ذهن براي كنار راندن صدمه روحي وارده است. دكتر نوهارت ميگويد:" در اين زمان اطلاعات هنوز در حال هضم هستند. كساني وجود دارند كه صبح روز بعد هنگام بيدار شدن، به خاطر نمي آورند كه از طرف شخص مورد علاقه خود رها شده اند." هنگامي كه اين افراد متوجه ميشوند آنچه به ياد مي آورند، تنها يك خواب بد نبوده است، به اين فكر مي افتند كه شايد يك تغيير بتواند همه چيز را بهتر كند يا لااقل آغازي تازه باشد. " بايد متوجه باشيد كه اين ايده جديد، تنها در اثر يك انگيزه آني ايجاد شده است و بلافاصله آنرا عملي نكنيد." او در اين زمان نوشتن خاطرات روزانه را تمريني مفيد ميداند. هيچ كس نميخواهد طرد شود، اما تراشيدن مو هم نميتواند فايده اي داشته باشد.
سه روز بعدآنچه ميخواهيد انجام دهيد:
خزيدن در يك حفره تاريك، ماندن در رختخواب، بارها و بارها شنيدن يك ترانه غمگين.
روش بهتر مقابله:
بله، حقيقت تلخ است. "بين يك روز و سه روز تفاوت كيفي بسياري وجود دارد. حالا زماني است كه اين قطع رابطه به خوبي درك شده و حالاست كه شما درهم شكسته خواهيد شد." ترشح آدرنالين (و خشم) موجب ميشود كه دو روز اول را بگذرانيد، اما پس از تحليل رفتن اين هورمون، خود را با همان ميزان درد و خستگي ناشي از حركت در طوفان احساسات مختلف، خواهيد يافت. سيل اشكهايي كه تصور ميكرديد فرو نخواهند ريخت، جاري ميشوند. لحظه اي خشمگين و لحظه اي غمگين خواهيد شد و در مراحل مختلف اندوه به حركت درخواهيد آمد. در اينجا بايد حواس خود را به اينكه استراحت كرده، غذا خورده و در كل از خود مراقبت كنيد، معطوف نماييد زيرا بخشي از وجود شما، از درون زندگيتان كنده شده است. اگر به يك روند مشخص كه شما را مشغول نگه دارد بچسبيد، كار عاقلانه اي انجام داده ايد.
يك هفته بعد
آنچه ميخواهيد انجام دهيد:
تلفن كردن به او، ورود به صندوق پست اينترنتي او، چك كردن مدام و وسواس گونه پيامهاي روي تلفن، چك كردن پيامهاي دوستان او در صفحات عمومي مانند ياهو 360.
روش بهتر مقابله:
تبريك! شما اكنون در مرحله " او را برميگردانم" هستيد! نوهارت ميگويد: "در اين مرحله شما سعي ميكنيد به شيوه اي عقلاني از اين شوك خارج شويد، اما اين تصور كه شايد دل او برايتان تنگ شده باشد، فقط وضعيت را بدتر خواهد كرد." فكر كردن مداوم به او تنها درد و رنج شما را افزايش خواهد داد. پذيرفتنش مشكل است، اما اگر شخص مورد نظر واقعا نخواهد با شما باشد، شما نميتوانيد هيچ كاري براي بازگردانش انجام دهيد. در برابر وسوسه تحليل تمام دلايل او براي پايان دادن به رابطه مقاومت كنيد و تصور نكنيد كه تنها با تغيير دادن يك بخش كوچك از اين موارد ميتوانيد دوباره وارد زندگي وي شويد. اما اعتقاد به اينكه ميتوانيد از ميان اين حادثه با بلوغ بيشتر خارج شويد و رنج فعلي را دور بياندازيد بسيار مفيد خواهد بود. شايد در اين مرحله متوجه نشويد، اما بدانيد همانطور كه زخمها، بدون اينكه از آنها بخواهيد، درمان ميشوندف قلب شكسته هم التيام ميابد.
دو هفته بعد
آنچه ميخواهيد انجام دهيد:
فكر كردن به اينكه در روزها و موقعيتهاي آتي، داشتن يك يار و يك زوج بودن چگونه ميتوانست باشد، يادآوري نكات مثبت و مواهب بودن در يك رابطه عاشقانه و فكر كردن به اينكه ديگر عاشق نخواهيد شد.
روش بهتر مقابله:
از خود بپرسيد كه آيا واقعا براي او دلتنگ شده ايد يا دلتان براي آنچه در رابطه بوده، مانند نجواهاي عاشقانه و قرارهاي معمول شبهاي تعطيل تنگ شده است. در حال حاضر شما تنها به ياد لحظات خوش گذشته و وارونه و زيبا جلوه دادن تاريخچه رابطه خود با كسي هستيد كه عملا شما را از زندگي خود بيرون انداخته است. آيا اين شخص ارزش اين همه اشك و آه را دارد؟ آيا زمان دور ريختن نشانه هاي حضور وي در زندگي شما نرسيده؟ عكسها را در جايي دور از ديد قرار دهيد، اي-ميلهاي مشتركتان را پاك كنيد، خانه را مجددا و به ميل خود بچينيد تا با نگريستن به آنها مدام به ياد اطرات گذشته نيافتيد. نوهارت ميگويد:" روابط عاشقنه در اصل عادت هستند، و شما بايد اين عادت را ترك كنيد. اگر نشانه هاي اين شخص را مدام در اطراف خود ببينيد، خارج كردن وي از ذهنتان دشوارتر خواهد شد."
يك ماه بعد
آنچه ميخواهيد انجام دهيد:
سعي ميكنيد حضور اين شخص ناراحت كننده را در زندگي خود فراموش كنيد، انگار هرگز او را نميشناخته ايد.
روش بهتر مقابله:
قبل از اينكه معشوق سابق خود را به كلي فراموش كنيد، با توجه با فاصله اي كه در اين مدت ايجاد شده، مدتي صبر كنيد تا بيشتر درباره او فكر كنيد. نه به خاطر اينكه دوباره وي را به دست آوريد، بلكه براي اينكه اين رابطه را مرور كرده و از تكرار اشتباهات اجتناب كنيد. (البته اگر هنوز به اندازه روز سوم احساس درماندگي ميكنيد، براي پيشگيري از افسردگي با يك مشاور تماس بگيريد.)
يك خط زماني مشخص را در نظر بگيريد و از زمان آشنايي خود، اولين قرار ملاقات عاشقانه، اولين مشاجره و هر واقعه مشخص ديگر يادداشتهايي برداريد. اكنون دورنمايي از اين رابطه در دست داريد و ميتوانيد از بيرون به آن نگاه كنيد و نكات مثبت، منفي و زماني كه هشدارهاي پايان رابطه آغاز شده و شما آنرا نديده گرفته بوديد را بيابيد. زماني كه توانستيد بدون احساس درد و اندوه به نكات مثبت او فكر كنيد ميتوانيد مطمئن باشيد كه از او دور شده و از رابطه خود چيزي آموخته ايد.
حالا زمان جلو رفتن در زندگي و آغاز راهي جديد فرارسيده است.
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي
داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي
ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه
کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر
شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!
روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را
ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي
مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اين ها
كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در
شان من نيست.
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی ....
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی
است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی های تنگ به تن می کند .
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند .
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی
گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت
نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش
نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت
او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند
لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد .
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما
کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما
حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در
آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به
سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند .
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور
بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان
ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد .
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند .
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد .
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر
فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان
دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد
دو فرشته ي مسافر براي گزراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروت مند فرود آمدند اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيارآنها گذاشتند.فرشته پير درديوار زيرزمين شكافي ديد آن را تعمير كرد.وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده اوپاسخ داد همه ي امور به آن گونه كه مينمايند نيستند.
شب بعد اين دو فرشته ه منزل يك خانواده فقير ولي بسيار ميهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذاي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در ختيار دو رشته گذاشتند.
صبح رز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند.گاو آنها كه يرش تنها وسيله گرندن زندگيشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد واز رشته پير پرسيد چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيافتد؟خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند وتوگذاشتي گاوشان هم بميرد.
فرشته پير پاسخ داد وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم كه در شكافه ديوار كيسه اي طلا وجود دارد از آنجا كه آنان بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم وطلاها را از ديدشان مخفي كردم.
ديشب وقتي در رختخواب زن ومرد فقير خوابيده بوديم فرشته اي گرفتن جان زن فقير آمد ومن به جايش آن گاو را به او دادم.همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند وما گاهي اوقات خيلي دير به آن موضوع پي مي بريم.

يه روز دانشمندا داشتن با هم قايم موشک بازي مي کردن. انيشتن چشم مي ذاره
و نيوتن ميره پشت سر انيشتن يه مربع به ضلع يک متر مي کشه و توي اون
مربع مي ايسته! وقتي شمارش انيشتن تموم ميشه بر مي گرده و نيوتن رو مي
بينه! ميگه: نيوتن! سوک سوک! نيوتن ميگه: من نيوتن نيستم! الان ثابت مي
کنم! مساحت اين مربع 1 متر در 1 متر ميشه 1 متر مربع و من هم که روي اين
مربع ايستادم! بنابراين نيوتن بر متر مربع ميشه پاسکال .


